محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5157

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به من صله داد و نكويى كرد . على بن محمد گويد : يكى از فرزندان عبد الرحمان بن سمره مىخواسته بود در شام به پا خيزد . وى را پيش مهدى آوردند كه او را رها كرد و حرمت كرد و تقرب داد ، روزى به او گفت قصيدهء زهير را در قافيهء راء براى من بخوان كه چنين است : « لمن الديار بقنة الحجر . » ( 180 كه آن را بخواند . آنگاه مرد سمرى گفت : « به خدا كسى كه مانند اين شعر دربارهء وى گفته مىشد ، نماند . » گويد : مهدى خشم آورد و او را نادان ديد و طرد كرد اما عقوبت نكرد و مردمان او را احمق شمردند . گويند : ابو عون ، عبد الملك بن يزيد بيمار شد ، مهدى به عيادت وى رفت . خانه اى ديد فرسوده ، و بناى بد ، طاق صفه اى كه در آن بود ، خشت بود . تشك نرمى در محل نشيمن بود ، مهدى بر متكايى نشست ، ابو عون جلو روى وى بود . مهدى با وى نيك گفت و از بيمارى وى درد خوارى كرد . ابو عون گفت : « اى امير مؤمنان از خداى اميد عافيت دارم و اينكه مرا بر بسترم نميراند تا در اطاعت تو كشته شوم و اطمينان دارم كه نخواهم مرد تا در اطاعت تو چنان كه بايد بكوشم . » گويد : مهدى دربارهء وى رأى نكو نمود و گفت : « حاجت خويش را با من بگوى و هر چه مىخواهى بخواه و در مورد حيات و ممات خويش به كار گير ، به خدا اگر وصيتى كنى كه مال تو بدان رسايى نداشته باشد ، هر چه باشد من آن را عهده مىكنم ، بگوى و وصيت كن . » گويد : ابو عون سپاس داشت و دعا گفت : « اى امير مؤمنان حاجت من اين است كه از عبد الله بن ابى عون رضايت دهى و او را پيش خوانى كه آزردگى تو از